ارشــــــــــــــان پیشـیارشــــــــــــــان پیشـی، تا این لحظه: 14 سال و 12 روز سن داره

پرنس پیشی،پسر پائیزی

دوست جدید

سلام گوگولوووووووووووووووووووووو حالت خوبه مامانم؟ پسر مامان اومدم یه دوست جدید خوشگلتو بهت معرفی کنم و عکستونو برات به یادگار بذارم چندروز پیش پسر عمه بابارضا با خانومش الهام جونو و دخمل خوشگلش اومدن دیدنت و یه کفش خوشگل برات هدیه آوردن اسم دخمل کوچولوشون ملیکا کوچولوئه! انقدر دوستت داره مامانی... اینم عکسش: اینم کفش نانازت: دستشون دردنکنه یادته بهت گفتم بچه داداش خاله پرنیا داره به دنیا میاد؟ 7آذر به دنیا اومد و اسمشو گذاشتن امیرپارسا! اینم عکسش: حالا یه کاری میخوام بکنم: محمدارشان میخواد یه یادگاری از دوستاش داشته باشه به همین خاطر ازدوستای خوبش میخواد...
7 دی 1391

این روزها... 9/10/91

دوست جونا به قسمت دوستای خوشگل محمدارشان عکس اضافه شد سلام توییتی من خوبی کلوچه شیرینم؟ الان که دارم برات مینویسم رو پام خوابیدی و اصلا خوشحال نیستی... نمیدونم چرا از دیشب هی بغض میکنی و بی دلیل و از ته دل گریه میکنی؟ الهی مامان قربونت بره........ شیرینم امروز اومدم برات بگم که بابارضا خونه اشو فروخت و یه خونه بزرگتر خرید... البته یکم ازمون دور شد ولی بازم اونقدری دور نیست که ناراحت باشم... دیشب اونجا بودیم، مامان شراره تصمیم داره همه وسایلاشو بده و تو خونه جدید همه چیز نو بخره، بخاطر همینم ماکه اونجا بودیم و دیشب باباعلی و عمومجتبی اومدن کمک که مبلا و ویترین و ببرن بیرون... خلاصه: مامانی نمیدونم...
3 دی 1391

یلدا 1391 با محمدارشان...

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام گل پائیزی من بالاخره پائیز تموم شد و زمستون از راه رسید امسال شب یلدا با وجود تو زیباترین شب یلدا بود امیدوارم همه نینیها سالهای سال در کنار خانواده شبهای یلدای طولانی رو شاد و سلامت پشت سر بذارن! از همینجا این شب قشنگ و سنت ایرانی رو به همه عزیزانم خصوصا ارشان گلم و دوستان وبلاگیم تبریک میگم... حالا بریم سر ماجرای اولین یلدای محمدارشان مامان: امسال به افتخار بودن تو و اولین یلدای عمرت من و باباعلی تصمیم گرفتیم که مهمون دعوت کنیم خونمون که البته خودت میدونی که مهمونای ما همیشه (بابارضا، مامان شراره، دایی امیررض...
1 دی 1391

واکسن و چکاپ 2ماهگی...

  سلام جوجو طلا اومدم از روزی بگم که واکسن 2 ماهگیتو زدی هیچ چیز نمیتونست بدتر از واکسن 2 ماهگیت باشه... شاید سخت ترین و بدترین روز ما با هم روزی بود که واکسن ٢ ماهگیت رو زدی... نمیدونم شاید بازم ٢ ماه دیگه همین حرف رو بزنم... (که امیدوارم اینطور نباشه)خیلی بد بود... روز ١٩ آذر ٩١ قرار بود بریم واکسن بزنی! بابایی صبحش شیفت بود ولی وقتی قیافه منو از شب قبل دید تصمیم گرفت ٢ ساعت off کنه و باهامون بیاد... خلاصه گل قشنگم، صبح که بیدار شدی انقدر شاد بودی و میخندیدی که داشتم دق میکردم ... نمیدونستی چه بلایی قراره سرت بیاد...  ساعت 8 صبح به همراه بابایی و تو راه افتادیم... گوگولی من کلی برا...
28 آذر 1391

یه روز خوب برفی...

سلااااااااااااااااااااااااام یه سلام گرم تو یه روز سرد برفی به پسر سفید برفی خودم... خوبی مامانم؟ گل قشنگم دیروز بهمون کلی خوش گذشت... حالا برات میگم: بابا علی تعطیل بود و ما بعد از خوردن صبحانه که ساعت 12 بود حرکت کردیم به سوی خیابون برای برف بازییییییییییییییییی!!!!!!!!!!!!!!!! خیلی خوش گذشت... یه عالمه عکس گرفتیم، چندتاشو ببین: بعد از برف بازی هم رفتیم یه انگشتر واسه خودم خریدم... زیاد خوشگل نیست ولی خیلی دوستش دارم... دست بابایی درد نکنه: دوستت دارم ...
28 آذر 1391

چه زود میگذره...

سلاااااااااااااااااااام به گل گلدونم پسر قشنگم چطوره؟ انقدر دلم میخواد بدونم الان که داری این مطالبو میخونی چند سالته و چه شکلی شدی و چه حسی داریییییییییییییییییییییییییییی؟ گلکم امروز ٦٤ روز از با تو بودن میگذره و لحظه به لحظه داری شیرین تر میشی و زندگیمونو پر از شیرینی کردی. قربون چشمای خوشگل و کوچولوت برم که میخوای همه جارو بشناسی... بزار از اول برات بگم: وقتی تمام روز و شب رو با تو میگذرونم جمله( وای چقدر بزرگ شده) به نظرم بی معنی میاد... اما لباسایی که برات کوچیک میشه این حرف رو تایید میکنه! حتی لازم نیست دیگه ببرمت رو ترازو تا ببینم چقدر تغییر کردی از لبخندهای معنادارت، از لگد انداختن های سر خوشانه ات از کنج...
23 آذر 1391

دو ماه با حباب کوچولو...

پسرم دو ماهه شدی هوراااااااااااااااااااااااااااااااااااااا پسمل مامان 2 ماهگیت مبارک چشمانم به تیک تاک ساعت است و دلم در شادی غوطه ور. هنوز لحظه ها لحظه های نابی است و تو را قرار است در این فرخنده روز به دنیایی بخشند که من در آن محکوم به دیدن زیباترین فرشته روی زمینم. روز تولد ت شادترین لبخند و شادمانی را به من می بخشد و زیباترین لحظه وقت تبریک من است به تو پسر کوچولوی من بزرگ شده... دیگه الان واسه خودش مردی شده این ماه تولدت برخلاف ماه قبل حسابی خوشحال بودی و باهامون همکاری کردی تو عکسا خندیدی...   اینم ارشان گلی ب...
18 آذر 1391

خدا تورو به من داد...

گل مامان چطوره؟ عزیز دلم تا الان داشتم تورو میخوابوندم... امشب من و تو میخوایم تنها بمونیم... آخه بازم باباعلی شیفت شبه و هوا انقدر آلودس که نمیتونیم تا دم در بریم... (بین خودمون بمونه، این آلودگی  هوا بهونه خوبی بود واسه با تو بودن، دلم میخواست یکم با هم تنها باشیم) دیشب مهمون داشتیم... همکار بابایی با خانومش(خاله زینب) و دخمل خوشگلش (هستی جون) اومده بودن دیدنت...(وبلاگ هستی جونم تو لینکا هست) برات 1 خرسی قرمز خوشگل هم آوردن... دستشون دردنکنه... صبح ساعت 5 صبح طبق روال هرروز واسه شیر خوردن بیدار شدی... وقتی شیر خوردی برخلا هر روز که میخوابیدی، امروز بیدار موندی... انقدر سرحال بودی که انگار ساعت 11 صبحه. با صدای ب...
13 آذر 1391

یه عالمه حرف...

سلام گل خوش بوی من خوبی مامانم؟ عشق مادر یه عالمه حرف برات دارم. خیلی وقته نبودم و نتونستم برات بنویسم... الان همشو از اول باعکس برات تعریف میکنم...  از محرم شروع میکنم که ٤شنبه ما رفتیم خونه بابا رضا با ١ساک بزرگ. چون قرار بود زیاد بمونیم من کل کمدتو خالی کردم تو ساک و با خودم بردم. آخه خاله زهره و دایی امیر من قرار بود واسه عاشورا از شمال با خانواده بیان تهران و ما هم اونجا موندیم. مامانی خیلی دلم میخواست جمعه ببرمت مصلا و واسه علی اصغر عزاداری کنیم اما بابا علی شیفت بود و بابارضا هم که یه عالمه مهمون داشت. تنها هم نمیتونستم و برام خیلی سخت بود. ایشالا بشه سال دیگه میبرمت. در عوض شب شهادت علی اصغر من...
9 آذر 1391